دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری

خرید بک لینک
زن این طوری است که می چسبد، سفت و سخت می خواهدت. هی می گوید که با همه چیز می سازم، حتی بهتر از آن که مادربزرگ با پدربزرگ و هوو می ساخت، هی اصرار می ورزد که بمانیم، تا ابد حتی، هی تصویر عاشقانه می سازد، بعد همان طور که مرد دارد ناز می کند، دارد طفره می رود، دارد خودش را به آن راه می زند و فکر می کند زن هنوز می خواهد، فکر می کند زن هنوز می سازد، یک هو ناغافل می بیند زنی نیست کنارش، که بخواهد، که بسا دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...

ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال می‌کنید

برچسب: درددل,دخترونه, نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 14:23

جلوی آینه موهایم را شانه کنم ..روسری آبی ام را بپوشم و آرام آرام بروم توی آشپزخانه ..نگاهت کنم و بگویم :دیدی گفتم میان ..لبخند بزنی ..بگویی : چقدر قشنگ شدی ..یاد وقت هایی بیفتم که جوان بودم ..ناراحت شوم که پیر شده ام .. زشت شده ام ..و تو باز بگویی : با موهای سفید بیشتر دوستت دارم !و من مثل بیست سالگی هایم ذوق کنم ..سر بزنم به قیمه ای که برای بچه هایمان پخته ام ..بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی ..بگو دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...

ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال می‌کنید

برچسب: عجیب,گرفته, نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 14:23

تابوت اگر دو مرده را جا میداشتمن آنجا می بودم کنار تو افسوسما بنده گان ناگزیریماماحالا که هجران پیشانی نوشت مقدر آدمی استاین درخت که اینک تکیه گاه توستامروز منماین درخت که امروز منمفردا تابوتتبمانی درختت می شومبمیری تابوتت ... دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...

ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال می‌کنید

برچسب: روشنه, نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 14:23

دو تا بچه دوقلو بودن توی شکم مادر. اولی میگه تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟ دومی: آره حتما. یه جایی هست که می تونیم راه بریم شاید با دهن چیزی بخوریم اولی: امکان نداره. ما با جفت تعذیه می شیم. طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون نمی رسه. اصلا اگه دنیای دیگه هم هست چرا کسی تاحالا از اونجا نیومده بهمون نشونه بده. دومی: شاید مادرمونم ببینیم اولی: مگه تو به مامان اعتقاد داری؟ اگه هست پس چرا نمی بینیمش دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...

ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال می‌کنید

برچسب: حکایت,آدما,دنیای, نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 14:23

نگاهت کافیست تا دوباره در هوای آمدنت بمیرم

تو همیشه دعوتی راس ساعت دلتنگی...

دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...

ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال می‌کنید

برچسب: دلتنگم, نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 14:23

یه روزایی بود که وقتی بحث از زندگی توی شهر من میشد دلت نمیومد نه بگی،لاقل می گفتی هر چی خدابخواد که دلشکسته و ناامید نشم.شاید اونوقتا بیشترتر عاشقم بودی شایدم هیجانات جوانی شاید بی تجربگیمون...نمیدونم الان اسمشو چی میذاری اما من علاقه و عشق تعبیرش میکردم،جزئی از دوست داشتن،اما حالا وقتی بحثو میکشم به زندگی توی شهرم ،میگی چه خوش اشتها!لب باز کردن به کنایه رو کی یاد گرفتی عشق من!کی به هدیه ی عکسام دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...

ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال می‌کنید

برچسب: آسان,نمود,افتاد,مشکلها, نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 14:23

کاش از دلم خبر داشتی...از روزگار مرده ای متحرک.که حتی توی خواباش هم در حال فکر کردن ممتد و بی فرجام برای پیدا کردن راه حل مشکلمونه.دختری کع صبحا وقتی چشم با میکنه از شدت خشتگیه روحش نمی تونه از جاش پاشه.از صبح خستس، نسبت به کل دنیا بی علاقس،رنگها و طعمها همه براش خاکستری اند.مدت هاست دیگه دیگه نخندیده،شیطنت و بچه بازی و فعالیتای مورد علاقشو نداشته.دیگه از اون انرژی و جنب و جوش و تن تن حرف زدنا خب دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...

ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال می‌کنید

برچسب: میدونم,خرابی, نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 14:23


چای از دست تو همواره چشیدن دارد

خاطراتت چه قشنگند شنیدن دارد


میهمان تو و چشم تو شدن شیرین است

منت صاحب این خانه کشیدن دارد

سفره ی شام بچینی و کنارم باشی

سفره ی لقمه ی عشقی که چشیدن دارد

در هوایی که پر است از نفس گرم و خوشت

غزلم بی سر و پا میل پریدن دارد

تشنه ام چای نداری بدهی لیوانی

لرزش سینی و چشمان تو دیدن دارد

دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...

ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال می‌کنید

برچسب: عاشقانه, نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 2:32

امروز سومین سالگردش بوداااااااااااااااا. کیا یادشون بود؟

عشقم امروز ک زنگ زدی تو راه تسوج بودم واسه سفر کاری ببخشید نشد صحبت کنیم. خانومی دل تو دلم نبود واسه صحبت باهات. چی شد یعنی صحبتات با پدر. استرس دارماااا. دریابم

دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...

ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال می‌کنید

برچسب: سالگردش,مباااااااااااارک, نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 15:21

اگر دریای دل آبی ست تویی فانوس زیبایشاگر آیینه یک دنیاست تویی معنای دنیایش***تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدنتویعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن***تویعنی یک کبوتر را زتنهایی ره دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...

ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال می‌کنید

برچسب: عشقم,دوست,دارم, نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 15:21

صفحه بندی